<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5777746466952558917</id><updated>2012-02-16T21:23:13.957+03:30</updated><title type='text'>آن اَم آرزوست</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://josteju.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://josteju.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>محمد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11967769396341572338</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>14</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5777746466952558917.post-5771019800680745447</id><published>2007-10-26T00:04:00.000+03:30</published><updated>2007-10-26T02:56:42.190+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;من هستم پس می اندیشم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می اندیشم و به واقعیاتی جز خودم پی می برم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ذهن من واقعیات گوناگونی را درک می کند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جهان، مجموعه ای از واقعیات است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این گوناگونی به &lt;strong&gt;&lt;em&gt;چیستی &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;واقعیات بر می گردد و در &lt;strong&gt;&lt;em&gt;هستی&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; همگی مشترکند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تصور یک چیز- یا ماهیت - در ذهن به معنی واقعیت داشتن آن نیست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ماهیت می تواند وجود عینی داشته باشد و می تواند وجود عینی نداشته باشد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آنچه واقعیت دارد ماهیتی است که وجود عینی دارد - این فقط یک تفکیک ذهنی است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جهان مجموعه ای از ماهیت هایی است که وجود دارند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ماهیت - این چیست؟ - حاصل مدلسازی ذهن من است و ماهیت یک واقعیت می توانست به شکلی دیگر باشد&lt;br /&gt;این شک در ماهیت موجب شک در وجود یک واقعیت نمی شود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جهان مجموعه ای از &lt;strong&gt;&lt;em&gt;وجود&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;هاست که ذهن من آنها را به شکل های گوناگون می بیند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نمی دانم حقیقت &lt;strong&gt;&lt;em&gt;وجود&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; چیست اما متفاوت از چیزهایی است که درک می کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این شکلهای گوناگون ممکن بود وجود نداشته باشند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هر آنچه که امکان داشت وجود نداشته باشد، برای وجود نیازمند علت است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مجموعه وجودهایی که امکان داشت وجود نداشته باشند، نیازمند وجودی است که امکان نداشت وجود نداشته باشد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این موجود را واجب الوجود نام می نهم، این فقط یک نامگذاری است&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پی نوشت1: اگر نفهمیدید سعی نکنید بفهمید چون باید اقلا 100 صفحه می نوشتم تا این مدتی که نبودم و می اندیشیدم اینجا جا بشود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پی نوشت2: جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم / خرقه پیر خراباتی و هشیار شدم : خیلی سخت بود&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5777746466952558917-5771019800680745447?l=josteju.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://josteju.blogspot.com/feeds/5771019800680745447/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5777746466952558917&amp;postID=5771019800680745447&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/5771019800680745447'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/5771019800680745447'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://josteju.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title=''/><author><name>محمد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11967769396341572338</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5777746466952558917.post-6672958964912378887</id><published>2007-09-26T13:22:00.000+03:30</published><updated>2007-09-26T13:48:39.744+03:30</updated><title type='text'>اثبات وجود خدا ؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نمی دانم در این اوج بیماری که حتی کتابی که به دست داشتم را از شدت سردرد به زمین انداختم، ناگهان چه شد که برهان وجوب و امکان به ذهنم خطور کرد و گویی چیزی در آن دیدم – یا یافتم- که تا به حال ندیده بودم – یا دیده نشده بوده- و پس از آن که کتاب تبیین براهین را – بدون سردرد! – خواندم، نگاه دیگری داشتم...«علیت» پدیده ای است که ازآن بسیار شنیده ایم، هم در فلسفه اسلامی از آن سخن می گویند، هم در فلسفه غرب، هم در کوانتوم، هم در تکامل و ... و شاید به گفته آن دوست فیلسوفمان، انکار آن، انکار علم باشد. بحث در رابطه با آن بسیار زیاد و پیچیده است، عده ای آن را یک قانون بدیهی و عده ای دیگر آن را ناشی از استقرای ما از مشاهداتمان می دانند. هر چه باشد، من علیت را قبول دارم. بهتر بگویم : &lt;strong&gt;&lt;em&gt;ضرورت علی&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; میان اشیاء وجود دارد. اگر من به این شیشه سنگی بکوبم، می شکند، چون میان برخورد سنگ و شکستن شیشه، ضرورت علی وجود دارد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما این ها، همه ضرورت علی اند! و نه &lt;strong&gt;&lt;em&gt;ضرورت منطقی&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;. ما می توانیم بگوییم طبق فلان قانون با برخورد شیشه و سنگ با شدتی خاص، شکستن رخ می دهد. اما نمی توانیم بگوییم «چرا» این قانون وجود دارد. به عبارتی از ضرورت منطقی برای این پدیده وجود ندارد. از دید منطق – و نه قوانین علی فیزیک! – می شد که با برخورد سنگ به شیشه، سنگ در آن متوقف شود! این اتفاق یکی از بی نهایت شیء موجود در فضای منطقی است که البته در جهان ما فقط یکی از آنها تبدیل به قانونی علی شده است و ما آن را مشاهده می کنیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوب، گفتم که من ضرورت علی را در پدیده هایی که در این جهان مشاهده می کنم قبول دارم. حال می خواهم یک تقسیم بندی منطقی انجام دهم. تقسیم بندی منطقی یعنی تقسیمی که به حکم عقل، همه حالتهای ممکن را در بردارد. مثلا اگر بگوییم اعداد طبیعی یا فرد هستند، یا زوج هستند، یا هردو و یا هیچکدام، یک تقسیم بندی منطقی صورت داده ایم که البته دو مجموعه زیرتقسیم ما (هم فرد هم زوج و هیچ کدام) هیچ عضوی ندارند. اما به هر حال اگر کسی نداند که فرد و زوج یعنی چه و این تقسیم بندی را ببیند، عقلا تایید می کند. تقسیم بندی ای که من می خواهم از اشیاء صورت دهم به این شکل است: یا وجود در ذات آن است و یا وجود در ذات آن نیست. (اصولا این نوع تقسیم که یا الف، ب است یا نیست یک تقسیم بندی ثنایی منطقی است که هر عقل سلیمی بر صحت آن مهر تایید می گذارد، راستی وارد بحث منطق فازی نشوید، وجود و عدم را به منطق فازی راهی نیست!) پیچیده شد؟ ساده تر می گویم: یا ضرورتا باید موجود باشد یا ضرورتی در وجود آن نیست. آنچه که ضرورتا باید موجود باشد که ضرورتا موجود است و آنچیزی که ضرورتی به وجود آن نیست، برای وجود نیاز به علت دارد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چیزهایی که ما می بینیم، همه از نوع دوم اند، می دانم! نیاز به علت برای آنها ضروری است. اما، اما این یک ضرورت علی است نه منطقی. عقل محض اگر بنشیند و با خود بیندیشد، نمی گوید که نمی توان شیئی داشت که به ذات موجود باشد و بی نیاز از علت. این مشاهدات ما از جهان است که از این فضای منطقی تنها یک زیرفضای منطقی اش را برایمان «مقبول» می کند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوب، فکر کنم می توانیم وارد برهانمان شویم. همه چیزهایی که من مشاهده می کنم، برای موجود شدن، نیاز به علت دارند. همه! حتی اگر داکینز با نظریاتش بتواند – که فعلا نتوانسته! – شکل گیری حیات را توجیه کند. حتی اگر هاکینگ دوست داشتنی با نظریاتش بتواند – که او هم فعلا نتوانسته – پیدایش جهان را توصیف کند. (که اگر هم بتواند، تنها از بیگ بنگ به بعد را می تواند) و ... . همه اینها موجب نمی شود که من این ادعا را نکنم که اشیائی که من در این جهان مشاهده می کنم، نیاز به علتی برای موجود شدن ندارند، که دارند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوب، چه کنیم؟ با مجموعه وسیع و باشکوهی از اشیا مواجه ایم که برای وجودشان نیاز به علت داریم. (روی شکوه اشیاء بحث نمی کنم، که آن را شاید بتوان با انتخاب طبیعی توجیه کرد، بحثم وجودی است) بهتر است به تقسیم بندی منطقی خود برگردیم، اشیاء یا ضرورتا باید موجود باشند یا ضرورتی در وجود آنها نیست. اگر قبول کنیم که همه آنچیزی که ما از این جهان مادی می شناسیم از نوع دوم است که نیاز به علت دارند، توجیه این پدیده توسط آن علت و ادامه دادن این روند دردی را دوا نخواهد کرد. کافی است از بالا نگاه کنیم تا مجموعه ای را ببینیم که در آن تعداد بی شماری شیء نوع دوم وجود دارد که ما برای علت وجودی مجموعه آنها حرفی برای گفتن نداریم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دو راه داریم: یا بپذیریم که &lt;strong&gt;خلقت از عدم&lt;/strong&gt; امکان پذیر است و بنابراین، این مجموعه موجودات از عدم به وجود آمده اند. و یا اینکه بپذیریم شیئی از دسته اول- آنچه که وجود در ذات آن است و برای آن ضروری است – موجود بوده و موجودات دیگر را وجود بخشیده... این یک انتخاب است؟؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پ.ن1: به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پ.ن2: زندگی، حالا داره قشنگ می شه، چیزی که کمبودش رو حس می کنم، یه جور باور با تک تک ذرات وجودمه، چیزی که البته به هر کسی نمی دن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پ.ن3: برترین اعمال در شب قدر، بحث علمی است. (امام صادق) کسی پایه است کمی از رسم و رسومات شب قدرهای هنجارشده خارج شویم؟ البته اگر نمی ترسیم که بحث از وجود، آنهم در شب قدر، سرنوشت سال آینده را سیاه رقم بزند&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5777746466952558917-6672958964912378887?l=josteju.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://josteju.blogspot.com/feeds/6672958964912378887/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5777746466952558917&amp;postID=6672958964912378887&amp;isPopup=true' title='14 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/6672958964912378887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/6672958964912378887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://josteju.blogspot.com/2007/09/blog-post_26.html' title='اثبات وجود خدا ؟'/><author><name>محمد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11967769396341572338</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5777746466952558917.post-3603935775096850747</id><published>2007-09-21T22:11:00.000+03:30</published><updated>2007-09-21T22:48:49.211+03:30</updated><title type='text'>هوشیاری</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;پرسش این بود: کامپیوترهای فعلی، می توانند صحبت را بفهمند، حتی به سوال شما جواب دهند و نیز برترین شطرنج باز جهان را شکست دهند. آیا کامپیوترهای فعلی، «هوشمند» هستند؟ به عبارتی آیا مانند انسان &lt;strong&gt;هوشیار &lt;/strong&gt;به حساب می آیند؟ بگذارید مساله را از دید دیگری مطرح کنیم. فرض کنید تکنولوژی سیلیکونی بشر به حدی برسد که بتواند نورون های مغز و نیز ارتباط بین آنها را به طور کامل بسازد، آیا مغز ساخته شده درست مانند مغز انسان خواهد بود؟ هوشمند و هوشیار؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیوید چالمرز می گوید فرض کنید یک نورون از نورون های مغز را با مدل سیلیکونی آن جایگزین کنیم، مغز فعلی همان مغز قبلی خواهد بود. نه؟ حال این کار را برای نورون دوم و سپس سوم و ... تا آخرین نورون مغز ادامه می دهیم. اکنون مغزی کاملا سیلیکونی داریم، که البته درست مانند مغز اول کار می کند و سپس نتیجه می گیرد که اگر تکنولوژی به آن حد برسد، مغز ساخته شده از روی مغز انسان تمام ویژگی های مغز انسان را خواهد داشت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جان سرل یکی از بزرگترین مخالفین این نظریه است. وی معتقد است که هوش مصنوعی هرگز نمی تواند مانند انسان هوشمند و هوشیار باشد و به عبارتی «درک کند» آنچه را که انجام می دهد. وی با&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; مثال &lt;strong&gt;اتاقک چینی &lt;/strong&gt;خود، نظریه اش را به وضوح بیان می کند. انگلیسی اش را اینجا می گذارم چون حال نوشتن ترجمه اش را ندارم، ایرادی دارد!!؟&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;“Imagine a native English speaker who knows no Chinese locked in a room full of boxes of Chinese symbols (a data base) together with a book of instructions for manipulating the symbols (the program). Imagine that people outside the room send in other Chinese symbols which, unknown to the person in the room, are questions in Chinese (the input). And imagine that by following the instructions in the program the man in the room is able to pass out Chinese symbols which are correct answers to the questions (the output). The program enables the person in the room to pass the Turing Test for understanding Chinese but he does not understand a word of Chinese.”&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نمی دانم درست فکر کردم یا نه! اما ایده ای که نظریه تکامل در ذهنم مطرح کرد، موجب شد به استدلالی برای رد هوشمندی مغز ساخته شده بیابم. فرض کنید که مغزی هوشمند ساخته ایم. به عبارتی تکنولوژی آی سی ها و سیلیکون های فعلی به جایی رسیده است که مغز انسان را مدل کرده ایم. با توجه به آنچه در تکامل می بینیم، دنباله پیوسته ای از تغییرات کوچک وجود دارند که مغز ساخته شده را به کامپیوترهای ساده فعلی وصل می کنند. به عبارت بهتر، فرض کنید مغز ساخته شده را&lt;strong&gt;&lt;em&gt; الف &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;بنامیم. مغزی که تنها یک جهش کوچک (مثلا یک نورون) با الف فاصله دارد را &lt;strong&gt;&lt;em&gt;الف1 &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;می نامیم. مغزی که یک جهش کوچک با این یکی فاصله دارد را &lt;strong&gt;&lt;em&gt;الف2 &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;و همینطور تا به به کامپیوترهای فعلی برسیم. پس ما از کامپیوترهای فعلی تا مغز هوشمندمان با طیفی از تغییرات کوچک مواجه ایم. حال یا باید کامپیوترهای فعلی را هوشمند بدانیم (من که آنها را یک مشت ابله می دانم که هرچه من می گویم انجام می دهند!) یا اینکه در جهش اول هوشمندی ایجاد شده! که طبیعتا با یک جهش کوچک ناگهان یک کامپیوتر این فاصله عمیق از درک کردن تا درک نکردن را طی نمی کند! و همینطور تا آخرین جهش پیش می آییم و به مغز مورد نظرمان می رسیم. نتیجه آنکه مغز مورد نظر ما هوشیار است، اگر و فقط اگر یا کامپیوترهای فعلی هوشیار باشند و یا اینکه در یک جهش کوچک تکنولوژی ناگهان هوشیاری پدید بیاید که هردو غیر ممکن به نظر می رسند، نه؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پ.ن1: نمی دانم سیر تکامل چگونه مفهوم عشق را ایجاد کرده. عینک داروینیسم بعضی وقتها حالم را به هم می زند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پ.ن2: زندگی انقدر پیچیده است که وظیفه ما جز آن نیست که آنرا ازآن پیچیده تر نکنیم. می خواهم زندگی را به شدت ساده و بی ریا بازی کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پ.ن3: چند نفری هستند که به عنوان یک دوست، خیلی دوستشان دارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5777746466952558917-3603935775096850747?l=josteju.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://josteju.blogspot.com/feeds/3603935775096850747/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5777746466952558917&amp;postID=3603935775096850747&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/3603935775096850747'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/3603935775096850747'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://josteju.blogspot.com/2007/09/blog-post_21.html' title='هوشیاری'/><author><name>محمد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11967769396341572338</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5777746466952558917.post-1898651585867208662</id><published>2007-09-13T18:03:00.000+03:30</published><updated>2007-09-13T18:28:15.253+03:30</updated><title type='text'>دست و پا زدن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ریچارد داکینز - از بزرگترین حامیان زنده تکامل - کتابی دارد به نام : ساعت ساز کور. توی آن نظریه تکامل را توضیح داده و به برخی انتقادات پاسخ داده. هنوز کامل نخوانده ام، اما به جاهای زیبایی رسیده ام. الان قصد توصیف نظریه تکامل را ندارم (فقط این را بگویم که یک توصیف ستودنی از چگونگی پیدایش ماست، به نظرم برخی ایرادهایی که برآن می گیرند خیلی جدی است!) اما چیزی که اینجا می خواهم بگویم، در مورد فصل ششم کتاب است با عنوان : زادگاه ها و معجزه ها. که اختصاص دارد به پاسخ این سوال : «منشاء حیات چیست؟» یعنی وقتی ما توانستیم از دی.ان.ای ها تا انسان توصیفی به نام تکامل کشف کنیم، این دی.ان.ای ها خود از کجا آمده اند؟ نخستین حیات چه طور پدید آمد. حدود 30 صفحه است این فصل و مختص به به توضیح نظریه ی &lt;strong&gt;&lt;em&gt;کراینز-اسمیت &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;در مورد منشاء حیات. البته گویا نظریه دیگری که در این مورد وجود دارد و &lt;strong&gt;&lt;em&gt;سوپ مولکولی&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; نام دارد را داکینز در کتاب دیگرش &lt;strong&gt;&lt;em&gt;ژن خودخواه&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; شرح داده. نظریه کراینز-اسمیت بر پایه آزمایش معروفی است که در راهنمایی انجام دادم. محلولی فوق اشباع از ماده ای که قابلیت بلور شدن دارد درست کردم و نخی که یک تکه از بلور همان ماده را به خود وصل داشت را در آن آویزان کردم و بعد از یک روز نیمی از حجم ظرف تبدیل به بلور شده بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فعلا نمی خواهم به شرح این فصل بپردازم، فقط بگویم که برای توصیف حیات نیاز به مولکولهایی خودتکثیرکننده داریم و این نظریه آنها را همان بلورها می داند. وقتی آنرا می خواندم برایم  نامحتمل بود. گمان کردم ایراد از این است ک اولین بار است چنین چیزی می خوانم. یکبار دیگر خواندم! اصلا نتوانستم ذهنم را کمی - فقط کمی - قانع کنم که حیات اینگونه پدید آمده. بعد کمی جلوتر، داکینز چنین نوشته بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;در واقع تمام نظریات منشاء حیات دور از ذهن به نظر می آیند. آیا به نظر شما برای ایمکه اتمهایی که مرتبا و تصادفی با هم برخورد می کنند، مولکولی بسازند که خودش را تکثیرکند، به یک معجزه نیاز است؟ البته خودم هم گاهی چنین تصوری دارم. اجازه بدهید کمی عمیق تر به موضوع معجزه بنگریم&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; و ادامه می دهد و سعی می کند که به ما بفهماند این پدیده غیرممکن می تواند رخ دهد. اما در آخرین پاراگراف جمله ای دارد، زیبا! می گوید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;نکته مهم این است که ناتوانی ما در بیان دقیق چگونگی به وجود آمدن حیات به هیچ وجه به معنی شکست دیدگاه داروین در مورد جهان نیست&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;احساس دست و پا زدن داکینز با آن چهره دوست داشتنی اش، خنده ام گرفت! جالب نبود؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;البته نمی گویم که نمی توان نظریه ای در مورد منشاء حیات داشت. علم بی رحمانه می تازد. اما مساله این است که این نظریه هایی که من می بینم، حداکثر برای تفریح مناسب اند که ببینم یک سری آدم ها این ایده ها را دارند. &lt;em&gt;من &lt;/em&gt;نمی توانم با این توهمات - هرچند شانسی برای درست بودن داشته باشند-  زندگی کنم. اگر داکینز می تواند، به من چه؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پ.ن: تابستانی بود پر از فکر و فکر و فکر. اصلا حوصله شروع سال تحصیلی را نداشتم چون احساس می کردم تازه زمانی است که باید بیشتر فکر کنم! در این ناراحتی از شروع ترم بودن که ناگهان دیدم باید بروم برای افطار نان بخرم: ماه رمضان است. حسی غریب دارم امسال، اما هرچه هست، یک ماه دیگر برای &lt;strong&gt;&lt;em&gt;خوب&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; فکر کردن وقت دارم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5777746466952558917-1898651585867208662?l=josteju.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://josteju.blogspot.com/feeds/1898651585867208662/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5777746466952558917&amp;postID=1898651585867208662&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/1898651585867208662'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/1898651585867208662'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://josteju.blogspot.com/2007/09/blog-post_13.html' title='دست و پا زدن'/><author><name>محمد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11967769396341572338</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5777746466952558917.post-6061129600988483751</id><published>2007-09-08T23:23:00.000+03:30</published><updated>2007-09-08T23:37:01.593+03:30</updated><title type='text'>از زبان خودش</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a name="searched"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;قَالَتْ رُسُلُهُمْ&lt;em&gt; &lt;strong&gt;أَفِي اللَّهِ شَكٌّ&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُم مِّن ذُنُوبِكُمْ وَيُؤَخِّرَكُمْ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى قَالُواْ إِنْ أَنتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِّثْلُنَا تُرِيدُونَ أَن تَصُدُّونَا عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا فَأْتُونَا بِسُلْطَانٍ مُّبِينٍ&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِن نَّحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلَى مَن يَشَاء مِنْ عِبَادِهِ وَمَا كَانَ لَنَا أَن نَّأْتِيَكُم بِسُلْطَانٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;br /&gt;وَمَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَيْتُمُونَا وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;br /&gt;وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُواْ لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّكُم مِّنْ أَرْضِنَا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنَا فَأَوْحَى إِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ الظَّالِمِينَ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;br /&gt;وَلَنُسْكِنَنَّكُمُ الأَرْضَ مِن بَعْدِهِمْ ذَلِكَ لِمَنْ خَافَ مَقَامِي وَخَافَ وَعِيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;ِ&lt;br /&gt;وَاسْتَفْتَحُواْ وَخَابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;br /&gt;مِّن وَرَائِهِ جَهَنَّمُ وَيُسْقَى مِن مَّاء صَدِيدٍ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;br /&gt;يَتَجَرَّعُهُ وَلاَ يَكَادُ يُسِيغُهُ وَيَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِن كُلِّ مَكَانٍ وَمَا هُوَ بِمَيِّتٍ وَمِن وَرَائِهِ عَذَابٌ غَلِيظٌ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;br /&gt;مَّثَلُ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِرَبِّهِمْ أَعْمَالُهُمْ كَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عَاصِفٍ لاَّ يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُواْ عَلَى شَيْءٍ ذَلِكَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِيدُ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;br /&gt;أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ بِالْحَقِّ إِن يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَيَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;br /&gt;وَمَا ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِيزٍ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5777746466952558917-6061129600988483751?l=josteju.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://josteju.blogspot.com/feeds/6061129600988483751/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5777746466952558917&amp;postID=6061129600988483751&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/6061129600988483751'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/6061129600988483751'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://josteju.blogspot.com/2007/09/blog-post_08.html' title='از زبان خودش'/><author><name>محمد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11967769396341572338</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5777746466952558917.post-4936867153136569945</id><published>2007-09-07T01:18:00.000+03:30</published><updated>2007-09-07T01:41:49.600+03:30</updated><title type='text'>برای خودم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;داشتم فکر می کردم. به اینکه می خواهم چه کنم. شش ماه پیش به اینکه می خواهم اقتصاد بخوانم مطمئن بودم. اما تردیدهای فکری شش ماه اخیر نفوذ خود را از ذهن فراتر بردند و در زندگی ام تاثیر عملی گذاشتند. هم دوست داشتن را برای ام راحت تر کردند و هم آینده را برای ام مبهم تر. حرفهای دو شب پیش با فرید خیلی دیدم را عوض کرده بود. همینطور حرفهای آن شب اردو با علی روحانی. همه چیز دست به دست هم داده تا به این نتیجه برسم که سوالهایم و علاقه شخصی ام مهمترین معیار تصمیم گیری ام خواهد بود. بلندپروازانه به این می اندیشم که باید آنچه که دوست دارم، و آنچه برایم ارزش دارد را بیابم و به دنبالش بروم و البته به آن خواهم رسید. اما این بلندپروازی، تازه اول دشواری است، می دانی چرا؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر بخواهم چیزهایی که دوست دارم را شرح دهم، کتابچه ای نیاز است، فقط لیست آنها را برای خود نوشتم : فلسفه اسلامی، فلسفه غرب و زیرشاخه هایش، روانشناسی، نورو ساینس، نظریه بازی ها، علوم شناختی(کاگنتیو ساینس)، زیست شناسی تکاملی، کیهان شناسی، کوانتوم و نسبیت، هوش مصنوعی، اقتصاد، جامعه شناسی، حقوق&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برای تصمیم گیری، کار بسیار دشوار است! علاقه به تنهایی گویا کافی نیست. اما قدری تامل، مشکوکم می کند بین دو سوال : آیا جواب پرسشهایم در جایی غیر از فلسفه خواهد بود؟ و دیگر اینکه آیا برای پرداختن به علاقه یا یافتن سوال لزومی به پی گیری آکادمیک آن موضوع است؟ گمان می کنم جواب هر دو سوالم خیر باشد! و این یعنی سردرگمی بیشتر برای انتخاب آینده آکادمیک. نتیجه ای که می گیرم این است که فعلا باید دو کار انجام دهم : هم بیشتر فکر کنم و هم بیشتر بخوانم، خیلی بیشتر&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5777746466952558917-4936867153136569945?l=josteju.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://josteju.blogspot.com/feeds/4936867153136569945/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5777746466952558917&amp;postID=4936867153136569945&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/4936867153136569945'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/4936867153136569945'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://josteju.blogspot.com/2007/09/blog-post_07.html' title='برای خودم'/><author><name>محمد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11967769396341572338</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5777746466952558917.post-6855768835752939537</id><published>2007-09-03T22:25:00.000+03:30</published><updated>2007-09-03T22:41:35.863+03:30</updated><title type='text'>فقدان شواهد کافی؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;از برتراند راسل پرسیدند اگر بمیرد و خود را در محضر خدا بیابد، و خدا از او بپرسد که چرا به من اعتقاد نداشتی چه خواهد گفت. راسل پاسخ داد: &lt;strong&gt;فقدان شواهد کافی خدایا، فقدان شواهد کافی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پ. ن : شکن گیسوی تو، موج دریای خیال، کاش با زورق اندیشه شبی، بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم، کاش بر این شط مواج سیاه، همه ی عمر سفر می کردم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5777746466952558917-6855768835752939537?l=josteju.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://josteju.blogspot.com/feeds/6855768835752939537/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5777746466952558917&amp;postID=6855768835752939537&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/6855768835752939537'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/6855768835752939537'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://josteju.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title='فقدان شواهد کافی؟'/><author><name>محمد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11967769396341572338</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5777746466952558917.post-1937196198478644072</id><published>2007-08-20T22:33:00.000+03:30</published><updated>2007-08-20T23:06:55.637+03:30</updated><title type='text'>رد برهان شرط بندی پاسکال</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;برهان شرط بندی - یا قماربازی - بلز پاسکال برایم مبهم بود. خوب به آن نمی اندیشیدم و همواره اینگونه به نظرم می آمد که حرفش چندان نامعقول نیست، هرچند به دلم نمی چسبید... تا اینکه الان و در این نوشتار می خواهم حاصل فکر اخیر خود را بنویسم و خیلی راحت این برهان را &lt;strong&gt;&lt;em&gt;رد&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برهان شرط بندی چه می گوید؟ این برهان می گوید که ما می توانیم به خدا اعتقاد داشته یا نداشته باشیم. پاسکال می گوید من در یک شرط بندی به خدا معتقد می شوم، که اگر خدا حقیقتا وجود داشته باشد من این شرط را برده ام! و اگر وجود نداشته باشد چیزی بیش از منکران از دست نمی دهم. اما اگر احیانا معتقد به عدم وجود خدا شوم و او وجود داشته باشد، تا ابد در عذاب خواهم بود. تقریری شبیه از این برهان را در زیرنویس کتابهای بینش دبیرستان و از زبان حضرت علی(ع) به یاد دارم... برهان جالبی است، نه؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما رد کردن آن برای من، ساده تر از تصورم بود. احتمالا می گویید این جوانک چگونه به خود جرات داده در مورد بلزپاسکال اینگونه حرف بزند! مساله این است که مدتی است با &lt;em&gt;اسمها &lt;/em&gt;کاری ندارم! حرفهایشان را می شنوم و در ترازوی عقل و وجدان خود قرار می دهم. پاسکال هم به نظرم در این برهان بسیار خطا رفته است و به عبارت بهتر، مفهوم &lt;strong&gt;&lt;em&gt;اعتقاد &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;نفهمیده است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من می توانم تصمیم بگیرم نماز بخوانم، می توانم تصمیم بگیرم روزه بگیرم، می توانم تصمیم بگیرم به دختر محبوبم نگاه نکنم! حتی می توانم تصمیم بگیرم نماز شب بخوانم و حتی می توانم تصمیم بگیرم به خاطر امام حسین(ع) اشک بریزم... اینها را می توانم تصمیم بگیرم، اما نمی توانم تصمیم بگیرم &lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;به چیزی &lt;strong&gt;&lt;em&gt;اعتقاد&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; داشته باشم. اعتقاد چیزی نیست که با تصمیم گیری پدید بیاید و یا با شرط بندی! برای باور، برای اعتقاد و برای ایمان به یک چیز، نیاز به باور و اعتقاد درونی است. نمی توان شرط بست خدا وجود دارد و در نتیجه به خدا معتقد شد، مگر یک اعتقاد تقلبی! و این اعتقاد هرگز حقیقی نخواهد بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;افسوس که خیلی ها خواسته یا ناخواسته با این برهان زندگی می کنند. نمی دانم خداوند - اگر وجود داشته باشد - شخصی را ترجیح می دهد که شک می کند، جستجویی صادقانه می کند و بی غرض حرف همه را می شنود و به دنبال حقیقت زندگی را ادامه می دهد و حتی به او معتقد نمی شود! یا کسی را که از سر ترس می گوید که روی وجود خدا شرط می بندم و دیگر هیچ... !!؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5777746466952558917-1937196198478644072?l=josteju.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://josteju.blogspot.com/feeds/1937196198478644072/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5777746466952558917&amp;postID=1937196198478644072&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/1937196198478644072'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/1937196198478644072'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://josteju.blogspot.com/2007/08/blog-post_20.html' title='رد برهان شرط بندی پاسکال'/><author><name>محمد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11967769396341572338</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5777746466952558917.post-8509054029675633405</id><published>2007-08-19T00:17:00.000+03:30</published><updated>2007-08-19T01:19:16.691+03:30</updated><title type='text'>ترس و لرز</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;فلسفه من در زندگی، نه همان فلسفه برتراند راسل، نه هایزنبرگ و نه ملاصدراست. از دید من هرکس فلسفه «خودش» را در زندگی دارد. چرا؟ چون هر کس تنها خودش است. تنها اوست که در این خانواده، در این زمان، در این مکان و با این پیشینه فکری بزرگ شده و خودش را می فهمد. می توان و باید از تصمیم پیشینیان بهره جست، اما انتخاب یکی از آنها و/یا رد یکی از آنها با من است، نه هیچ کس دیگر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حال نگاه می کنم به آنچه در پیشینه ام بوده : انسانهایی فرهیخته مانند علی(ع)، امام حسین(ع) و پس از آنان، انسانهایی نظیر ملاصدرا و یا علامه. از سوی دیگر می دانم، می دانم که اینان در باب جهان، پیدایش آن و ازآن مهمتر، وظایف من در این هستی چه می گویند. &lt;em&gt;می دانم&lt;/em&gt; اما&lt;em&gt; نمی فهمم.&lt;/em&gt; چیزی که نمی فهمم را می توانم مدتی از روی عادت عمل کنم، اما فقط مدتی! از آن سوی، &lt;strong&gt;تهدید&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;هایی می بینم. تهدیدهایی از جنس آتش، از جنس خلود در پستی... اینها، این را در ذهنم می آورند، که آیا زدن زیر همه چیز، بی خیال شدن آنچه به آن ایمان - و یا بهتر بگویم: عادت - داشته ام، خطرناک نیست؟ چرا هست! اما سوالی که پشت این سوال می آید آن است که چه تضمینی وجود دارد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر بخواهم سوال را به شکل منطقی مطرح کنم، اینگونه می شود: این هستی یا خالقی با وظایفی که تعیین کرده برای مخلوقاتش دارد یا ندارد. اگر ندارد که هیچ، اما اگر دارد ، که اقلا اینگونه حس می کنم، چه تضمینی هست که جستجو، شک، &lt;em&gt;عمل نکردن به آنچه او خواسته،&lt;/em&gt; منجر به نابودی نشود؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این سوال از مدتها پیش در ذهنم بود و هست. جوابی که به آن رسیدم، &lt;strong&gt;&lt;em&gt;ترس و لرز &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;بود. شاید فرد دیگری باشد که آنرا هرز بنگارد! اما این منم که زندگی ام را معنی می بخشم و در این سناریو، برای من یگانه تضمین ترس و لرز است. ترس و لرزی از جنس همان ترس و لرز کی یر کگور، با این تفاوت که وی در این ترس و لرز به دنبال عمل به امر خداست و من به دنبال حقیقت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ترس از عظمت و شکوه علی(ع) ها، ترس از زیستن در این هستی متحیرکننده و بی فهم چیستی آن، رخت بر بستن. ترس از اینکه اگر خودت را وقف نکنی، اگر کمی - تنها کمی - کمتر از آنچه می توانی تلاش کنی، جستجویت بی نتیجه بماند و این یعنی تباهی! یعنی نابودی... ترس هایی که لرزه می افکنند، اگر با تمام وجود آنها را حس می کردم. ترس هایی که اگر می فهمیدم، زندگی ام به شکلی دیگر بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و در این مسیر ترس و لرز، یگانه امید، همان ترس و لرز است! شاید این را از کی یرکگور بشنویم بهتر باشد : « فرد نمی تواند &lt;em&gt;بداند&lt;/em&gt; که برگزیده است بلکه آنرا در همان اضطرابش در مقابل این پرسش &lt;em&gt;حس خواهد کرد. &lt;/em&gt;پاسخ در خود پرسش، در اضطرابی است که در روح فرد به طنین می افکند و ترس و لرز تماما پرسشی است از این گونه، پرسشی مضطربانه... » و هم او می گوید : «انسان در مخاطره دائمی زندگی می کند، زیرا در اینجا نتیجه مهم نیست بلکه شیوه رسیدن به آن مهم است و شیوه رسیدن به نتیجه همان اضطراب است. یگانه امید! آنچه مریم، حواری و ابراهیم را توجیه می کند، وحشت و اضطراب آن ها است». نمی دانم توانستم این &lt;strong&gt;احساس&lt;/strong&gt; را انتقال دهم یا نه...؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5777746466952558917-8509054029675633405?l=josteju.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://josteju.blogspot.com/feeds/8509054029675633405/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5777746466952558917&amp;postID=8509054029675633405&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/8509054029675633405'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/8509054029675633405'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://josteju.blogspot.com/2007/08/blog-post_19.html' title='ترس و لرز'/><author><name>محمد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11967769396341572338</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5777746466952558917.post-691147802703704402</id><published>2007-08-16T00:08:00.001+03:30</published><updated>2007-08-16T00:11:22.774+03:30</updated><title type='text'>فراخی ِ من</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;وقتی به یک دوست قدیمی می گفتم که اگر کسی باشد که تا آخر عمر از نظر مالی تامین ام کند، قطعا کار نمی کنم و به آنچیزهایی که دوست دارم – کتاب خواندن و زندگی در طبیعت – می پردازم، می گفت که این از فراخی (به لغت روزمره ترجمه کنید!!) توست! خودش کسی بود که خیلی کار می کرد و پول هم خوب در می آورد و چه بسا چندی دیگر در این سرای بی کسی کاره ای هم بشود. از آن طرف، دوستانم را در این تابستان نگاه می کنم: همه شان کارآموزی دارند، خیلی ها کارهای دیگری دارند، همه اقلا با یک پروژه سرگرمند و بعضا پول هم در می آورند. تازه! بیشترشان 4 ساله هم بودند و در طول ترم هم بیشتر درس خوانده اند و معدلشان!! هم بالاتر است. خوب طبیعی است که وقتی می بینم تنها کاری که این تابستان کرده ام، اندکی پروژه سیستم داینامیکس2، اندکی منطق خواندن و ده دوازده تا کتاب فلسفی – دینی بوده است، این حس را در خود ببینم که واقعا من چنینم که آن دوست قدیمی گفت؟&lt;br /&gt;بعد فکر می کنم. مرور می کنم این تابستان چگونه گذشت: شک کرده بودم پیش از آغاز آن، شکی نه چندان عمیق. اوایل تابستان شروع به خواندن کتابهایی کردم، روحم سرگردان بود، اما بود چیزی که روانم را آرام کند. کم کم و با خواندن و ازان مهمتر فکر کردن و هستی، بیشتر در تردید فرو رفتم... سیر صعودی آن هم می ترساندم، هم احساس باشکوه رهایی ام می بخشید. بود چیزی که روانم را آرام کند. باز هم می خواندم، دیوانه وار و پراکنده : سید حسین نصر، هایزنبرگ، راسل، هاکینگ، جوادی آملی، تکامل، دریای ایمان و ... . می دانستم که به قول علی روحانی (یکی از برنامه هایم در این وبلاگ آن است که اسم دوستان را بی ریا ذکر کنم، مگر آنکه ذکر آن موجب ناراحتی شان شود!)، اینگونه خواندن فلسفه تیله بازی است، اما برایم تفاوتی نداشت. از فضای تکراری براهین ابتدایی کتابهای دینی اسلام، که دیگر برایم خنده دارند (هر پدیده ای را علتی باید، پس جهان را نیز!!)، به دنیایی وارد شده بودم که آنرا مدرنیته می خوانند. علم گرایانی که شجاعانه به توصیف جهان می پرداختند و بی شک اگر هیچ نداشتند اقلا بی ریا بودند! در این تابستان، فکر می کردم، فکر می کردم به اینها و به چیزی که روانم را آرام می کرد. کتاب می خواندم، به مسافرت رفتم و به خودم می اندیشم. لذت می برم! از اینکه صبح ها دغدغه فلان کار عقب مانده را ندارم و شبها به خاطر فلان کار نکرده روزم افسرده نیستم. لذت می برم! از اینکه دیروز به این نتیجه رسیدم که تا چند سال دیگر، تمام وقتم را می خواهم صرف سرمایه گذاری درونی خودم بکنم و از تجارت، پول و ... کمی – نه تماما – جدا شوم. تصمیمی که جز با چنین فراغتی در این تابستان و با این همه فکر به دست نمی آمد.&lt;br /&gt;آری، من فراخ ام! چون بر آن شده ام که باقی مانده جوانی ام را به فراخ کردن درونم، به "دانستن" و به "فهمیدن" بگذرانم و همچون بسیاری خود را مشغول دلمشغولی های کاری و مالی نکنم. اشکالی دارد؟ می خواهم هر وقت خالی ای که پیدا کردم، یک آب معدنی خنک بخرم و بروم بالای یک کوه و فکر کنم. می خواهم انقدر وقت خالی داشته باشم که اگر خواستم هر کتابی را در دو روز بخوانم، بتوانم. می خواهم وقتم را به جای کار و پروژه فلان جور و فلان کار، به آنچه دوست دارم اختصاص دهم. شاید سرم شلوغ شد، شاید اوضاعم از بیرون مشغول تر از خیلی های دیگر به نظر آمد، اما اگر چنین شد، تنها به خاطر آن است که چیزهای زیادی را دوست دارم و این چیزها تنها چیزهایی اند که به خاطر آنها حاظرم سرم شلوغ شود.&lt;br /&gt;این هم لیست چیزهایی که فعلا به ذهنم می رسد که دوست دارم: فکر کردن به آنچیزهایی که مهترین هایم اند، فلسفه (غرب و شرق)، سید حسین نصر، کتاب هایی از فیزیک و زیست، نوشتن افکارم برای خودم، ورزش با آقای کمایی، حرف زدن با برخی آدمها که دوستشان دارم، هم صحبتی با آدمهایی که به نظرشان می توانم کمکشان کنم، رفتن به دامن طبیعت از هر نوعش (مخصوصا کویر و جنگل و دریا)، پرداختن به کارهای رسانا که این روزها به شدت دوستش دارم، زبان انگلیسی، نظریه بازی، منطق، مقدماتی از حقوق، آنلاین شدن، استخر رفتن و ... . وقت می گیرند، نه!؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5777746466952558917-691147802703704402?l=josteju.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://josteju.blogspot.com/feeds/691147802703704402/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5777746466952558917&amp;postID=691147802703704402&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/691147802703704402'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/691147802703704402'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://josteju.blogspot.com/2007/08/blog-post_2510.html' title='فراخی ِ من'/><author><name>محمد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11967769396341572338</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5777746466952558917.post-3297269352956750322</id><published>2007-08-11T22:03:00.000+03:30</published><updated>2007-08-11T22:05:37.294+03:30</updated><title type='text'>علم تجربی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اول از همه، دو نکته رو به خود و اگر اینجا خواننده ای داره، به خوانندگان یادآوری می کنم : اول اینکه من نه فیزیک درست بلدم نه زیست! و دوم اینکه فلسفه علم هم پاس نکردم! نتیجش اینکه این حرفها فقط ترشحات یک ذهن پریشان حاله که کمی به وادی این علوم سرک کشیده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاریخ علم، یکی از جالب ترین مباحثی است که تاحالا خوندم! بگذارید یک نگاه گذرا به بخشهایی از اون داشته باشم، اونهم به شکل کاملا بداهه! بعد از عصر نجوم بطلمویسی و عناصر چهارگانه ارسطو و ... آقای کپرنیک پیداشون شد و کمی حرفهای جدید زدن. بعد گالیله اون حرفها رو تکرار کرد، حرفهای جدیدتری هم زد و البته با دشمنی کلیسا مواجه شد. کلیسا معتقد بود زمین مرکز جهانه و ثقیل بود براش درک اینکه زمین می چرخه. گالیله مجبور شد به دروغ اعتراف کنه که نه! زمین مرکز جهانه و ... . کلیسا نمی دونست که امروز، آغاز ویرانی است! ادامه پیدا کرد، دکارت پیداش شد و یک روز عصر، کنار بخاری گازی به این نتیجه رسید که می اندیشم، پس هستم! اما اینش نیست که به کار ما می آد، مهم اینه که دکارت جهان رو ریاضی می دید و بذر این تفکر رو کاشت. بعد کم کم آدمها داشتن به جهان علمی نگاه می کردن. نیوتن نفر بعدی ای – وشاید بزرگترین – بود که توصیف جهان به شکل مکانیکی رو به یک واقعیت تبدیل کرد. یک خدای ریاضیدان که جهان رو بر اساس فرمولهای بسیار دقیق مشخص کرده بود. نیوتن تونست حرکت سیارات و ستاره ها رو توصیف کنه و پیش بینی کنه. نیروی گرانش رو کشف کرد و به مدد اون همه پدیده های شناخته شده زمانش رو – با یک تقریب البته – توصیف می کرد. جهان مکانیکی ادامه پیدا می کرد و دست مستقیم خدای جهان از حرکت جهان دور می شد. دیگه هیچ کس حرکت یک شهاب سنگ رو – مثل شریعتی! – پیام فرشتگان نمی دونست. اما ناگهان یک حادثه خارق العاده رخ داد! داروین!! جهان نه تنها مکانیکی، که دارای تاریخی بسیار کهن و البته یک سیر تکاملی بود. اجداد ما، نه آدم ابوالبشر، که موجوداتی شبیه میمونها بودند. انتخاب طبیعی و جهش، دو رکن نظریه تکامل بودن و همه شواهد با اونها جور در می اومد. اما این یک فاجعه دیگه بود. کشیشهای مسیحی زمان ارسال آدم به زمین رو 4004 سال پیش از میلاد تخمین زده بودن! این کجا و ملیونها سال کجا...&lt;br /&gt;داستان ادامه داشت. نسبیت انشتین نظریه ای نوین بود که مکانیک نیوتونی رو تکمیل – و شاید بهتره بگیم، رد! – می کرد. زمان به ابعاد سه گانه اضافه شده بود و ما نه در فضا، که در فضا – زمان زندگی می کردیم. سپس، نوبت به کوانتوم رسید، با اون حرفهای عجیب و غریبش که از همه عجیب تر اصل عدم قطعیت هایزنبرگ بود! اما پدیده ای که به شدت برای من جالب بود و باعث شد به نوشتن این متن روی بیارم، استیون هاکینگ بود. داستان اینه که با حضور نسبیت عام و قانون دوم ترمودینامیک (افزایش دائمی بی نظمی در جهان) دانشمندان کم کم یک چیزهایی رو می فهمیدن. یک تکینگی (singularity) اولیه برای جهان پیش بینی شد و از دید فیزیکدانان، انفجار بزرگ آغاز جهان بود. جهان الان در حال بزرگ شدنه و از اون جالب تر به نظر هاکینگ جهان مرزی ندارد. تصور کنید: یک کیک کشمشی کروی که داره پف می کنه! کشمشها از هم دور می شن، کیک بزرگ می شه، اما مرزی وجود نداره! هاکینگ در توضیح مفهموک یک نظریه می گه : نظریه مثل یک قایقه. می زاریش روی آب و تا مدتی می مونه، اما بعد از مدتی غرق می شه! مثل نظریه های نیوتن. یک نظریه، یک حقیقت نیست! صرفا یک مدله که با شواهدی که ما از دنیا به دست آوردیم سازگاری داره. اما جالب اینه که نظریه های هاکینگ درست و حسابی هم روی آب تست نشدن! اینها صرفا نظریاتی ان که با شواهد فعلی جور در می آن و هیچ آزمایشی برای اونها در نظر گرفته نشده. از اون طرف تکامل داروین هم بعد از خودش با ایرادات زیادی مواجه شد و به کمک مندل و نئوداروینیسم ها دائما در حال اصلاحه.&lt;br /&gt;اما این همه حرف زدم (و کلی حرف نزدم!) برای چی؟ فرض کنیم همه این نظریات درست : در گذشته دور، بیگ بنگ یا هرچیز دیگه ای رخ داده، جهان – و البته زمان – پدید اومده، حیات روی زمین شکل گرفته و در یک سیر تکاملی ما الان اینجائیم. هیچ کسی، تکرار می کنم : هیچ کس، نمی تونه ادعا کنه که در مورد این سوالات جواب داره: پیش از بیگ بنگ، چه بوده؟ (اصلا روشن نیست این سوال معنی داره یا نه!) و دوم اینکه : این جهان با این فرمولها، چرا به وجود اومده؟اینجا فیزیک و زیست شناسی بی شک به بن بست می رسن. (این نه فقط حرف من، که حرف راسل، هاکینگ و سید حسین نصر هم هست!) حالا اگه برای کسی، دونستن یا ندونستن این سوالات مهم نیست، خوب می ره و با فیزیک و زیست حال می کنه! اما اگه براش مهمه که هدف رو بفهمه و نه فقط چگونگی کارکرد رو، فیزیک و زیست شناسی – علم تجربی -  جای خوبی نیست... نه!؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5777746466952558917-3297269352956750322?l=josteju.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://josteju.blogspot.com/feeds/3297269352956750322/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5777746466952558917&amp;postID=3297269352956750322&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/3297269352956750322'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/3297269352956750322'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://josteju.blogspot.com/2007/08/blog-post_11.html' title='علم تجربی'/><author><name>محمد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11967769396341572338</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5777746466952558917.post-9116387816389630774</id><published>2007-08-09T01:17:00.000+03:30</published><updated>2007-08-09T01:50:07.583+03:30</updated><title type='text'>مبداء</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اول اینطور فکر می کنم : بشریت همواره در توصیف جهان مشتاق بوده و دوست داشته پدیده های اطرافش را علت یابی کند! در زمانهای بسیار دور، با اسطوره ها، خدایگان گوناگون و ... جهان را توصیف می کرده است. نمونه اش را می توانیم در یکی از ادیانی که هم اکنون نیز در برخی مکانها موجود است و اعتقاداتی مانند تولد شیاطین از اژدهای اولیه!! و... مشاهده کنیم. سپس، مذهب وارد عمل شد. خدای یگانه! شهاب سنگهای آسمان پیامی اند از طرف فرشتگان برای دور کردن شیطان و پلیدی ها! زمین مرکز جهان است و انسان جانشین خدا بر روی زمین... سنگ را از بالا می اندازی، پایین می آید، چرا؟ چون هرکسی کو دور ماند از اصل خویش، بازجوید روزگار وصل خویش... داستان ادامه پیدا می کند و انسانها کم کم می فهمند! کپرنیک می گوید که نه بابا! اون شهاب سنگها رو می شه با معادله ریاضی توصیف کرد و هیچ ربطی هم به شیاطین ندارن! گالیله هم می گه زمین می چرخه، نیوتون می گه نیرو برابر جرم در شتاب است و سنگ به زمین می آد چون نیرو بهش وارد می شه! و کم کم اوضاع بدتر هم می شه، آقای داروین سر  کلش پیدا می شه و جهان قشنگ ما رو تبدیل به یک جهان تاریخی می کنه. طبیعت ارزش قدسی و شکوه خودش را از دست می ده و تبدیل می شه به یک سری فرمول ریاضی که طی تکامل اینی شدن که ما می بینیم... این حس بهم دست می ده که دیگه نمی شه طبیعت رو دید و گفت این شکوه علتی می خواد در نتیجه خدا وجود داره! این وسط یکی مثل هاکینگ پیدا می شه که تئوری همه چیز رو مطرح می کنه. با خودم فکر می کنم، اینها، همین لعنتی ها! دارن کم کم همه ی دنیا رو توصیف می کنن و هیچ جایی برای سوال باقی نمی زارن. بیگ بنگ، شکل گیری زمان  و تشکیل جهان، نه!؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد فکر می کنم که : فرض کن توصیفی کامل از جهان بدست بیاریم. اینکه علم کی و کجای تاریخ درست عمل کرده رو هم می زاریم کنار. فرض کن بیگ بنگ و تک تک رفتارهای جهان رو توصیف کردیم! اما یک لحظه چشم هام رو می بندم و به چیستی هستی فکر می کنم: من وجود دارم، جهانی طی یکسری فرایند شکل گرفته، من وجود دارم، این جهان حیات رو به خودی خود پدید آورده ودر یک سیر تکاملی به وجود اومدم، با این همه من وجود دارم و به چیستی هستی می اندیشم، فکر می کنم به یک سوال خیلی ساده که این همه درست، ولی بالاخره مبداءی وجود داشته یا نه؟ اینجا که می رسم مغزم نمی کشه! نه می تونم تصور کنم همه اینها بی دلیل، همین طوری از اول بودن و این اتفاقات افتاده، و نه می تونم خیال خودم رو راحت کنم و بگم یک خدا اون بالا این سیستم رو هدایت کرده و داشته اون رو تماشا کی کرده از اول! چرا نمی تونم این یکی رو تصور کنم؟ چون هم از خودم می پرسم اون خدا از کجا اومده و هم از خودم می پرسم این جهان برای تفریح خالقش خلق شده!؟ هیچ هدفی براش نمی فهمم. و البته نمی فهمم آدمهایی رو که به این سوال جواب "نمی دونم" می دن و رد می شن و دیگه بهش فکر نمی کنن. یعنی وجود یا عدم وجود خدا، یک انتخابه!؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به اینها که فکر می کنم، بعد مطمئن می شم که اینجوری نمی شه، آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست، عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تنها یه چیزه که این هیجان لحظه ایم رو کم می کنه و باعث می شه یک نفس عمیق بکشم و بتونم فکر کنم که باید چه کرد. سه روز می رم توی یه کوه و در و دشت، بشینم درست و حسابی فکر کنم. امشب تنهای تنها بودم، شنیدن خبر رفتنی شدن یکی از دوستام (به خارج) و این افکار پریشان شب غمناکی رو رغم زد... این عکسها نبودن چه می کردم!؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5777746466952558917-9116387816389630774?l=josteju.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://josteju.blogspot.com/feeds/9116387816389630774/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5777746466952558917&amp;postID=9116387816389630774&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/9116387816389630774'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/9116387816389630774'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://josteju.blogspot.com/2007/08/blog-post_08.html' title='مبداء'/><author><name>محمد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11967769396341572338</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5777746466952558917.post-1923478665270623231</id><published>2007-08-05T21:13:00.000+03:30</published><updated>2007-08-09T01:17:07.718+03:30</updated><title type='text'>جستجو</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چندی پیش بود، نمی دانم سه ماه اینطورها پیش بود که این فکر اجازه ورود به ذهن این حقیر را پیدا کرد که ممکن است اینهایی که در فکرت وحی منزل اند، نه تنها وحی منزل نباشند! بل چه بسا اصلا وحی منزلی وجود نداشته باشد! نترسید، کافر نشده ام، هرچند کفر می گویم! القصه، گذشت و گذشت و گذشت و ما خواندیم و فکر کردیم و بحث نمودیم و هرچه بیشتر می گذشت، بیشتر به اینکه می تواند اینهایی که به ما یاد داده اند، بعضی جاها یا همه اش چرند باشد پی بردیم. کم کم می فهمیدم که چرا نمازهای قضا کم نداشته ام: چون ایمان نداشته ام و تنها نواری بودم که کلی چیز روی آن رکورد شده بود. همین و بس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;الان مدتی از آن زمان گذشته و در این مدت، هرچند پراکنده از فیزیک مدرن و داروینیسم و نئوداروینیسم و سید حسین نصر و جوادی آملی خوانده ام، اما این چند روز این را هم دریافته ام که اینگونه پراکنده خوانی، به هیچ جایم رهنمون نمی شود. در این مدت، سعی کرده ام کماکان به آنچه واجبات دینی اش می نامند عمل کنم. نه از روی ایمان، که از روی ترس! همان برهان شرط بندی پاسکال را می گویم که اگر خدا باشد و کارهایی که گفته است را نکنی فاتحه ات خوانده است! اما اگر نباشد و عمل کنی چیزی از دست نمی دهی جز عمری چند ده ساله! (چه روش مسخره ای!) چه می توان کرد؟ با این وضع به هم ریخته&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وارد یک راه باریک تاریک با دیوارهای کاهگلی شده ام، باد و باران و برف محیط را فراگرفته اند، و راه بازگشتی نیست، یا نباید شک کنی و مثل همه آدمها - اقلا بیشتر آنها - خوش باشی و برای فریب خودت هم که شده کمی کتاب به اصطلاح عقیدتی بخوانی! (گذشته هایم را می گویم، کسی برداشت شخصی نکند!) و با عقاید و افکار آموزشی ات ادامه دهی، یا اینکه اگر شک کردی، اگر وارد راه باریک شدی، دیگه بازگشتی نداری! یا همون جا می مونی، یا اینکه اگه بخوای در بیای، باید از جون مایه بزاری&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیگه بدیهیه که آرامش، جز با دنبال چیستی هستی بودن به دست نمی آد، نه اقتصاد، نه حقوق و نه برق! باید در جستجوی حقیقت بود... حقیقت... چه مبهم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به دنبال آرامش ام، کمک می کنی؟؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5777746466952558917-1923478665270623231?l=josteju.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://josteju.blogspot.com/feeds/1923478665270623231/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5777746466952558917&amp;postID=1923478665270623231&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/1923478665270623231'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/1923478665270623231'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://josteju.blogspot.com/2007/08/blog-post_05.html' title='جستجو'/><author><name>محمد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11967769396341572338</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5777746466952558917.post-8104482073282405266</id><published>2007-08-01T23:56:00.000+03:30</published><updated>2007-08-03T23:06:22.328+03:30</updated><title type='text'>اول از همه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند، ما که رندیم و گدا! دیر مغان ما را بس...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5777746466952558917-8104482073282405266?l=josteju.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://josteju.blogspot.com/feeds/8104482073282405266/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5777746466952558917&amp;postID=8104482073282405266&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/8104482073282405266'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5777746466952558917/posts/default/8104482073282405266'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://josteju.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='اول از همه'/><author><name>محمد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11967769396341572338</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
